ای کاش

ای کاش باران پرده بر می داشت از رویت
گرد و غبار درد را می شست از خویت 
من با خلوص ِ نیّتم عاشق شدم اما 
تو بودی و سنگینی ِ فهم ِ ترازویت 
معیار خوبی نیست تو دل سنگ باشی – من –
در کفه ی دلتنگی ام پهلو به پهلویت 
ای کاش می شد چشم در چمشمان تو دریا _
هم شور هم شیرین شود بازو به بازویت 
.
.
عمری بدون درد بودم تا نفس هایم 
افتاد ، آنی معرضِ گلهای شب بویت 
حالا چنان در چشم من شیرین شده چشمت 
که شهد را پس می زند لبهای کندویت 
.
.
بگذار تا راحت بگویم دوستت دارم 
پیچیده در فکر و خیالم باغ ِ لیمویت 
فهمیده باشی یا نباشی درد یعنی این :
با آبروی شعر بازی کرده ابرویت 
می خواهمت قدر تمام حرفهای تلخ 
شیرین شود دست و دل ِ افتاده از رویت 
سید مهدی نژادهاشمی

/ 1 نظر / 8 بازدید
جلوه هنر

[گل]